خلاصه کتاب نظریه های رفاه جدید اثر تونی فیتزپتریک (فصل دوم)

سحر سمیعی فراهانی

0 ۲۶
رادیکالیسم های نو

امروزه جنبش چپ مانیفستی یکسان نیست ،نوعی دال است که جنبش هایی متنوع با درجات متفاوت یکدستی ، تعمق حول آن حلقه زده اند. دهه ۱۹۶۰ اوج جنبش چپ بود و چگونگی استقرار امور و کدهای محدود کننده اخلاقی که نشانه شاخص چپ بعد از جنگ بود در اوج قرار داشت ، اما این جریان ثابت نبود و چپ انشعاب یافت :

۱. به محورهای سیاسی حول مقولاتی نظیر هویت ،زبان و یا هدفهای تک موضوعی

۲.به راه سیاستهای مصلحت جویانه و سازش با واقعیتهای اجتماعی تغییر یافته

اما گسل ماتریالیستها و فرهنگ گرایان:

ماتریالیست ها معتقدند اجتماع از طریق تعامل های ماتریالیستی شکل می گیرد و این امر واقعیتی مسلم است و بی عدالتی ناشی از ناتوانی یا عدم تمایل جامعه به تجدید نظام مادی به صوری توزیعی است که برای همگان سودمند باشد . بحران چپ ناشی از ترس از اینکه چنین هدفی مبادا غیر واقع بینانه و غیر عملی باشد.

فرهنگ گرایان معتقدند ماده را مستقل از چارچوبها و ساختهای اجتماعی که به آن، معنا می دهند نمی توان تجسم کرد . بی عدالتی ناشی از عدم توجه به فرهنگ در معنای وسیع آن است . بحران چپ مظهر دوران انتقال از آرزوهای آرمانشهری است که می تواند منجر به استالینیسم شود.

مساوات طلبی:

هدف آن برقراری کامل برابری اجتماعی است که محور اندیشه چپ است. برابری با مفاهیمی خاص پیوند دارد :

۱.طبقه: مارکسیستها معتقدند ثروتمندان به سبب توزیع نابرابر عوامل ،ثروت ومکنت خود را از طبقات دیگر

 دزدیده اند. بنابراین نظام ها و نهاد های اجتماعی مظاهر نابرابری طبقاتی و نابرابری در مالکیت عوامل بازتولید در طول زمان و مکان هستند . ایرادی که با این تحلیل گرفته شده : در یک جامعه پسا طبقاتی و پسا کمیابی روابط اجتماعی مبتنی بر میانجی گری بازارها و دولتها نیست ، اما نمی توان این میانجی گری را بطور کامل ریشه کن کرد ، پس راه حل وجود دموکراسی مستقیم است که تحقق آن مستلزم وجود مجموعه ای از بازیگران و نهادهای کاملا آگاه و هماهنگ است.و همچنین مسئله انتقال که آیا تنازع به عرصه جهانی انتقال یافته است.

۲.بازارها: در دهه ۱۹۸۰-۹۰ توجه به سوسیالیسم مبتنی بر بازار بوده است . و این به معنای مالکیت اشتراکی و اشکالی پر دامنه از دموکراسی کارگاهی است . بنابراین بازار است که کالاها را با کارایی گردش می دهد ولی بدون اتلاف منابع انسانی و غیر انسانی . چون بازارهای سوسیالیستی در قالب نهادهای عادلانه عمل می کنند و بر خلاف بازارهای سرمایه داری معیارهای دیگری بجز سود شخصی آنها را شکل می دهد . سوسیالیسم بازار فضای آزاد فردی و روند غیر متمرکز تصمیم گیری را پایدار نگه می دارد و ادعا می کند اقتصادهای سرمایه داری را تعالی می بخشد و این نظام به دولت رفاه احتیاجی ندارد چون مشکلات ناشی از بیکاری و دستمزدهای اندک را از  بین خواهد برد.

۳.منابع: برای پاسخ به این انتقادها لازم است تلاش شود تا مساوات طلبی منابع تولیدی با روند اصلی سوسیال دموکراسی پیوند خواهد خورد . یک تلاش برای ارائه سوسیالیسم دموکراسی رادیکالیزه شده را باولز و گینتیس ارائه می کنند : نابرابری سد راه فعالیتهای اقتصادی است پس باید بین سیاساتهای بازتوزیعی که مخل بهره وری است و سیاستهایی که چنین نیستند تمایز قائل شد ، بازتویع درآمد از نوع اول است زیرا تاثیر منفی بر انگیزه رقابت پذیری دارد، اما بازتوزیع درآمد اینطور نیست زیرا همگان سهمی در اقتصاد دارند و باعث افزایش بهرهوری کسانی می شود که غیر مولدند.

منظور از دارایی :

–     مالکیت مسکن

–     در صورت غیر مسئولانه عمل کردن والدین ،فرزندانشان در درآمد آنها دی حق باشند.

–     بن های آموزشی

–     دارایی تولیدی که به کارگران منتقل می شود .

نظریه آنها مبتنی بر تولید گرایی نو است و چون مساوات طلبی را با تولیدگرایی پیوند می دهد احتمالا به وجوه دیگری از برابری که زهیافتی تولیدگرا با آنها سازگار نیست لطمه می زند.

۴.آزادی: مساوات طلبان معتقدند بین آزادی و برابری تقابل وجود ندارد ، اختیارگرایان چپ نیز به این معتقدند. فرض بر این است که افراد چون مالک خود هستند پس هرگونه تجاوز به مالکیت خود غیر عادلانه است و این انگاره را با انگاره دیگری در هم می آمیزند و آن اینکه منابع طبیعی باید ملک مشترک دانسته شود و از همین رو فقط منافع عمومی است که می تواند چگونگی بهره برداری از این منابع را روشن کند ، پس اختیارگرایان چپ به جای الغای کامل مالکیت فردی معتقدند که مالکان خصوصی بای اجاره یا عوارضی معادل ارزش کامل رقابتی منابعی که تصرف کرده اند بپردازند ، پس مالکیت بر خود فقط در یک نظام مساوات طلبانه ی مالکیت اموال است که تحقق می یابد و این نظام می تواند شبیه دولت زفاه باشد ،البته بدون سازوکارهای پدرمآبانه و دیوان سالاری آن.

۵.استحقاق و اقبال: از نظر مارکسیست‌ها برای گذر از سوسیالیسم به کمونیسم کاربست “اصل هرکس مطابق کارش” لازم است .  چپها معتقدند فقیران غیر مولد به اندازه ثروتمندان غیر مولد استثمار خواهند شد. به نظر لیبرال هایی نظیر راولز  آموزه عدالت حکم می کند که افراد خود را از جرگه فقیرترین افرادو بنابراین از مزایایی که بر مبنای اصل تفاوت به آنها تعلق می گیرد کنار بکشند. لیبرالها میخاهند استحقاق را با عدالت اجتماعی سازش دهند و این کار مستلزم آن است که بین چیزهایی که ما مسئول آن نیستیم (میراث،بخت و اقبال…)و چیزهایی که ما مسئول آنها هستیم (جاه طلبی، کوشش ارادی..) ارتباط برقرار کنیم. عمل ما محصول عواملی نیز هست که ما در آن نقشی نداریم ، پس از مزایای عمل ما چقدر به ما و چقدر به جامعه تعلق می گیرد. پاسخ به این باید منعکس کننده دیدگاه ما به مالیات و هزینه اجتماعی باشد، هرچدر نقش میراث،بخت و اقبال … بیشتر باشد سطوحی بالاتر از مالیات و هزینه اجتماعی موجه است و بالعکس.

۶.احترام و کفایت: آندرسن معتقد است اینکه باید بد اقبالی مردم را به نحوی جبران کرد از بنیاد قابل اعتراض است، زیرا آنها را از احترامی که همه ما باید از آن برخوردار شویم محروم می کند . او از برابری دموکراتیک نام می برد که مبتنی بر الغای سلسله مراتب دموکراتیک است. آندرسن به اصل کفایت معتقد است یعنی توزیع عادلانه منابع که به همگان چیزی به اندازه کافی برسد . اما مسئله در تعریف کافی بودن است. اگر کفایت در معنی ملایم کمی تعریف شود آنگاه اصلاحات بازتوزیعی هم ملایمتر خواهد بود و این مدنظر آندرسن نیست ، از نظر او کفایت یک اصل بسنده است و خط واحد از کفایت منجر به نادیده گرفتن کسانیکه بالای خط قرار دارند و کسانیکه زیر خط قرار دارند می شود،پس باید برای کفایت خط های چند گانه تعریف کنیم.

۷.اولویت: پارفیت متذکر شده است که برابری غالبا به جای اولویت اشتباه گرفته می شود،اولی به فاصله نسبی سقف و کف و دومی به وضعیت مطلق کف مربوط است . اولویت گرایان معتقدند عدالت عبارت است از بهبود وضعیت فقیرترین افراد که تحقق آن گاه همراه با توزیع نابرابرانه است. وقتی به افراد فقیر فقط از طریق بازتوزیع منابع و گرفتن از افراد ثروتمند بتوان مساعدت کرد چنین بازتوزیعی هم اولویت گزایانه است و هم مساوات طلبانه .

گفتمان:

دنیایی را توضیح می دهد که تا حدودی مستقل است و مقدم بر زبان. این مفهوم اشاره دارد به اهمیت زبان،قدرت،طبقه بندی کردن. از قرن بیستم این عقیده ایجاد شد که زبان بر ما مقدم است و بنابر این ذهنیت خود با از دستور زبانی که از منشا اجتماعی ما ریشه می گیرد بازگو می کنیم . آیا زبان نظامی سازمان یافته از نشانه هاست، جریانی باز از تفاوتها، عامل بیرونی است که خارج از مرزهای بیرونی زبان بر یک سوژه وارد می شود ،یا نمایشنامه ای است فاقد موضوع که استعاره های مدرن را از کارگزار و خود مختاری پاک می کند. عدم توافق در اینجا از عدم توافق نسبت به قدرت سرچشمه می گیرد. فوکو معتقد است قدرت نوعی تکنولوژی متشکل از هنجارهای انضباط دهنده است که بدن ها را تولید می کند ، بدنی که آزادانه قدرتی را بازتولید می کند که به آن هستی بخشیده است. از نظر او حقیقت آن نیست که با پدیده قدرت صحبت می کند بلکه آن است که همیشه درباره قدرت سخن می گوید و نهادهای اجتماعی نیازی ندارند که ذهنیت هایی را که از طریق آنها عمل می کنند در معنای متعارف سرکوب کنند .  چنین تعبیری از قدرت، سوژه،دانش ونهاد است که فوکو به منزله گفتمانی و استدلالی توصیف می کند . اما فوکو به دلیل نادیده گرفتن عرصه اخلاقی که فلسفه را به سیاست پیوند می دهد برای کارگزاران سلسله مراتب سرکوب و نابرابری راحتی خیال را فرهم آورده است.

واقع گرایان معتقدند زبان بازتابی ثانوی مرتبه از جوهر مادی است که گفتمان هرگز نمی تواند به آن نفوذ کند یا بنیانش گذارد ، پسا ساختارگرایان معتقدند وقتی از دنیا صحبت می کنیم به چیزی اشاره داریم که بیش از تولید معنا از طریق تعامل گفتمانی و فحوای فرهنگی نیست.

دولت پذیری:

متون مربوط به دولت پذیری از عقاید فوکو سرچشمه گرفته است و تاکید می کند دولت پذیری نوعی عقلانیت است که اجتماع را اشباع و نفس را مهار می کند . عملکردهای ناظر بر محاسبه، طبقه بندی و بخش بندی صرفا ابزار حکومت بر سوژه ها نیستند ، بلکه ابزاری هستند که از طریق آنها سوژه های جدید برای حکومت کردن به وجود می آیند. فوکو این مطلب را بیان می کند که دولت و مملکت خود در قلمروهای گفتمان های خاص محاط اند ، دولتها به منزله نهادهایی هستند که به عنوان نظارت کننده تاسیس شده اند و بر اتباع خود از طریق آزادی آنها حکم می رانند، و آزادی این اتباع فقط به شرط دولت پذیری و حکومت بر آنها تامین می شود . در دولت رفاه نیز این دولت پذیری وجود دارد .

پسا مارکسیسم:

سنتزی از دو سنت مارکسیسم و پسا ساختارگرایی عرضه می کند . از گونه ای دموکراسی متکثر رادیکال که عام نگری نظریه انتقادی را مردود می شمارد ،هواخواهی می کند. گرامشی تنازع سلطه جویانه را عرصه کشمکش کارگران و بورژوازی می داند ولی لاکلوا و موفه استدلال می کنند که کشمکش بین منافع و هویت های از پیش داده شده اتفاق نمی افتد ،بلکه همیشه ابزاری است که به واسطه آن منافع و هویتها خود را از طریق شناخت دیگران در روندی بی وقفه از کشمکش و اتحاد می سازد . معنا هیچ وقت ثابت نیست از همین رو اجتماع هرگز کاملا با خود هم هویت نیست. برعکس اجتماع عملکردی موضعی است که هویتهای آن به واسطه شکل گیری های گفتمانی همیشه فقط تا حدودی تثبیت می شود و این شکل گیری ها در معرض بی ثباتی است . بنابراین اجتماع همیشه و در همه جا سیاسی است . جامعه هیچ گاه نمی تواند به صورت بسته برسد زیرا متشکل از تعارض هایی است که همواره وجود بالنسبه پایدار نظم اجتماعی را گسیخته می کند . بزرگترین پیروزی پسا مارکسیسم از رویدادهایی است که نشان می دهد جامعه به آن اندازه هم که تصور می شود بسته نیست : سقوط آپاتهید ، فروپاشی کمونیسم شوروی… و  پسا مارکسیسم به مثابه بدیلی برای آرزوهای معطوف به وحدت نهایی مطرح می شود که بشریت از دیرباز دلمشغول آن بوده است.

مردانگی:

محافظه کاران معتقدند فمنیسم مردانگی را در بحران غرق کرده و باعث بروز مشکلات شده است زیرا مردان می بینند که زنان جایگاه آنها را اشغال کرده اند، در نتیجه به مسیرهای بی بند و باری و بی قانونی… می روند. سوزان فالودی معتقد است بحران مردیت پدیده ای واقعی است و زنان نباید آن را صرفا به مثابه نق زدن مردان تلقی کنند ،این بحران ناشی از اقتصادی که اکنون برای مهارتهایی که سنتا خاص مردان پنداشته می شد جای کمتری دارد، از بازارهای مصرفی که اکنون مردان را نیز تابع همان نا ایمنی ناشی از کالایی شدن که زنان گرفتار آن بودند کرده است ، و از فرهنگی که بسیاری از مردان را با این طرز تفکر بار می آورد که برابری جنسی را نه به عنوان فزصت بلکه به مثابه تهدید قلمداد کنند سرچشمه می گیرد . فالودی نتیجه می گیرد که در مرحله بعدی فمنیسم باید به ایجاد وحدت و انجمنی جدید بین زنان و مردان معطوف باشد با این تشخیص که هیچ کدام از آنها نمی توانند پیشرفت کنند مگر آنکه دریابند که هر دو مشکلی همانند دارند : نه سرکوبگری مردان یا سرکوبگری زنان،بلکه روابط سرکوبگرانه ای که از فرهنگ ها و اقتصادهای معطوف به قدرت ما سرچشمه می گیرد. مفهوم مراقبت در اینجا اهمیتی اساسی دارد .

مراقبت:

این مفهوم از نظر درک شهروندی،کار،وابستگی و برابری دلالتهای فراوان دارد . فمنیستها معتقند که مراقبت از کارهای با ارزش است حتی اگر در ازای آن دستمزدی پرداخت نشود ،وظایف مراقبتی را زنان به عهده دارند و منزلت آن پایین است ، به اصلاحاتی نیاز داریم که از نظر فعالیتهای مراقبتی مشوق وضعیتی برابرانه تر میان زنان و مردان باشد. بنابراین شهروندی را باید گسترده تر از مشارکت اجتماعی قلمداد کنیم و این امر مستلزم آن است که تمایزی بین کار خصوصی-عمومی، زنان -مردان قائل نشویم و برای حقوق و مسئولیتهای مربوط به حوزه خانوادگی همان ارزشی را بشناسیم که برای مکانهای کار قائلیم ، در این معنا کار به عنوان کار برای دیگران تعریف می شود نه کار برای دستمزد. بنابراین با بت سازی استقلال از طریق بازار کار… مخالفت می شود چون همه ما ارائه دهندگان و دریافت کنندگان مراقبت هستیم. بر این پایه مراقبت حاکی از برقراری برابری بین زن و مرد در توزیع و ارائه مراقبت است، و شاید هم حاکی از وجهی گسترده تر در حوزه اقتصاد سیاسی ، زیرا مستلزم برقراری تعادلی بین کار و زندگی است . مراقبت دلالتهایی مساوات طلبانه دارد که فقط به جنسیت محدود نمی شود ، همچنین به شناخت گسترده تر نقش اجتماعی گفتمان ارتباط پیدا می کند.

بازتوزیع و شناسایی :

نانسی فریزر مدتها دلمشغول تدوین نوعی پسا مدرنیسم فمنیستی برای جناح چپ بود ،سرانجام به پیوند زدن تعدادی از رشته ها به یکدیگر پرداخت ،به ترتیبی که نه فقط برای رادیکالیسم سیاسی بلکه برای سیاسیتهای اجتماعی رادیکال نیز واجد تناسب و معنای واقعی باشد . او بحث می کند که پسا مدرنیسم صرفا بها دادن به تفاوت نیست بلکه معتبر شمردن تفاوتها به صورتی است که از لحاظ اجتماعی واجد ارزش باشد ، بنابراین آنچه برای فریزر اهمیت دارد نفس تفاوت نیست بلکه شناسایی است ، نفس شناسایی نیز نیست بلکه آن گونه شناسایی و تصدیقی است که با آموزه عدالت اجتماعی همراه باشد تا آشتی ماتریالیسم و فرهنگ گرایی چپ را تسهیل کند. فریزر توجه نمی کند که عدالت اجتماعی و شناسایی با یکدیگر ناسازگار تلقی می شوند ،زیرا اولی را در قالب مقررات عام و دومی را به مثابه مسئله ای مربوط به داوری اخلاقی تعبیر می کند . به گفته او شناسایی متضمن دعاوی عدالت نیز هست در مواردی که سوﺀ شناسایی باعث بروز صورتهایی از محرومیت می شود ، بر این پایه مقابله با سوﺀشناسایی به معنای تضمین نوعی تساوی مشارکت از طریق توزیع منابع مادی به کیفیتی است که نشان دهد ساختارهای اقتصادی عادلانه بوده و احترامی برابر برای تمامی مشارکت کنندگان اجتماعی قائل است . بنابراین برابری شناسایی باید از کسانی که به تساوی مشارکت برای دیگران قائل نیستند یا آن را انکار می کنند دریغ شود ، در این معنا عدالت اجتماعی مستلزم توزیع عادلانه منابع مادی و فرهنگی هر دو است.

برای دسترسی به خلاصه کتاب، خلاصه نظریه رفاه جدید را باز کنید.

پاسخی بگذارید

ایمیل شما منتشر نخواهد شد