ضربه فرهنگی و سه راهی ناگزیر

بهمن ارجمند

“ضربه ی فرهنگی”. ضربه ی فرهنگی به وضعیتی اشاره دارد که فرد با وجود زندگی در یک مجموعه و قبول مسئولیت در آن، در باورهای اساسی خود با دیگران وجه اشتراکی نداشته، چنان که شیوه ی رفتاری و گفتاری جماعت در نزد وی تحقیر آمیز و وی با آنان دچار کیفیتِ غیر قابل تحمل ِ”بیگانگی” است.

مفهومی در جامعه شناسی داریم با عنوان”ضربه (شوک) فرهنگی” (Culture shock). ضربه ی فرهنگی به وضعیتی اشاره دارد که فرد با وجود زندگی در یک مجموعه و قبول مسئولیت در آن، در باورهای اساسی خود با دیگران وجه اشتراکی نداشته، چنان که شیوه ی رفتاری و گفتاری جماعت در نزد وی تحقیر آمیز و وی با آنان دچار کیفیتِ غیر قابل تحمل ِ”بیگانگی” است. با یک مثال سعی می شود که مفهوم فوق تبیین و تشریح گردد :

دوستداران فوتبال به یاد دارند که “آری هان” ، فوتبالیست سالهای دور کشور هلند به عنوان مربی به ایران دعوت شد. ۲۴ ساعت از زمان ورود وی نمی گذرد که وی برای همیشه کشور ایران را ترک می کند. بعدها درباره ی علت خروج سریع السیر این مربی پرآوازه ی فوتبال، توضیحی داده میشود که بسیار در فهم مفهوم ” ضربه ی فرهنگی” به ما کمک می کند. آری هان چنان در خود احساس وظیفه می کرده که در بدو ورود بنا به شدت مسئولیت پذیری و تعهدکاری از مسئولین فوتبال می خواهد او را به زمین تمرین برده تا شاهد کیفیت کار بازیکنان تیم ملی باشد. مسئولین فوتبال از همانجا یک وانت می گیرند، ایشان را پشت وانتی قراضه و لکنته می نشانند و به محل تمرین می برند. ” آری هان” که از این نوع پذیرایی و استقبال شگفت زده شده بود، در فردای همان روز برای همیشه فرار را بر قرار ترجیح می دهد.

به بیانی جامعه شناسانه ،” آری هان” دچار ضربه ی فرهنگی می شود، چنان که بین تلقی که از خود به عنوان یک انسان یا تلقی که از خود به عنوان یک انسان متخصص داشت با تلقی که مردمان آن کشور از انسان و از آن تخصص داشتند، یکسان و برابر نبود و این تلقی های نابرابر چنان از هم فاصله داشتند که همزیستی را ناممکن می ساخت.

به زبان و بیان منتسبین به فرهنگ جاهلی و لمپنی، می توان ادعا کرد که آری هان “کم آورد” اما به زبان عالمانه و جامعه شناسانه می توان گفت که او دچار ” ضربه ی فرهنگی” شد.

بیشتر بخوانید

بیگانگی

آری هان ، همان ۲۴ ساعت حضور در کشوری بیگانه دریافت که تلقیات دو طرف از موضوعی واحد چنان فاصله ی نجومی دارد که ماندن او ، چیزی جز تغییر تلقی او از خودش به عنوان یک انسان صاحب جایگاه، آن هم به هر قیمتی و به هر خفتی، دستاورد دیگری به همراه نخواهد داشت.

او سه راه پیش رو داشت :

  1. بنا به شیوه و سبک زندگی لمپنی، باید می ایستاد و نشان می داد که کم نیاورده است اما باید به این خفت تن می داد که شاهد فرایند تدریجی استحاله ی درونی باشد و گام به گام از تلقی بلندنظرانه ای که از خود داشت، می کاست و به رقت بارترین، خفیف ترین و نازل ترین تعریف ممکن از خود می رسید : “مگر من کی ام ؟ سوسکی هستم در میان جماعت سوسک ها که روزی به دنیا آمده ام و روزی باید از این دنیابروم”
  2. باید برای حفظ و تاکید و اصرار بر تلقی که از خود داشت از دیگران مطالبه ی حق ، مطالبه ی رفتار و گفتار احترام آمیز در سطح استانداردها می داشت.
  3. از محیطی که ضربات پیاپی فرهنگی ، نثار او می کرد، فاصله می گرفت.
  4. همین مفهوم و وضعیت را می توان در تبیین علت خروج و مهاجرت بخش بزرگی از فرهیختگان و متخصصین جامعه از کشور به کار برد.انسان ها در چنین وضعیتی که دچار ضربه ی فرهنگی می شوند به یک سه راهی می رسند:
  5. بمانند و آرام آرام روند استحاله ی خود را در درون شرایط جدید تجربه کنند.
  6. از شرایط فاصله گیرند تا موجودیت فکری ، فرهنگی و اخلاقی خودشان را حفظ کنند.
  7. روند یک فعالیت فکری – فرهنگی را بیاغازند، تلقی خود را گسترش دهند و جامعه را با مولفه های یک زندگی بهتر آشنا سازند و دیگران را با تلقیات خود، یگانه و همراه کنند.

اگر چه نتیجه ی پیش رو نتیجه ی تندی است که ممکن است به مذاق خیلی از مخاطبان خوش نیاید اما متاسفانه باید گفت : آنان که در هر شرایطی با هر وضعیتی از خود سازگاری نشان می دهند :

  1. موجودیت اخلاقی ، فرهنگی و فکری مستقلی ندارند. به بیانی دیگر فاقد پرنسیب های اخلاقی ، فکری و فرهنگی اند.
  2. افرادی که شرایط حاکم را می پذیرند و در درون شرایط معیوب بدون هیچ اراده ای جهت تصحیح وضع موجود ، متقبل مسئولیت میشوند ، با وادادگی و مسامحه به امید تغییر خود به خودی شرایط، در نمی یابند که خود در معرض تغییرند و زبان و بیان و سبک و شیوه ی رفتاری شان در دراز مدت با آنچه حاکم است سازگار میشود و به خفیف ترین، رقت انگیزترین و نازل ترین تعریف ممکن از موجودیت انسانی، سقوط می کنند.

پاسخی بگذارید

ایمیل شما منتشر نخواهد شد