در یکی از روزهای سرد زمستان، گروهی از پژوهشگران علوم اجتماعی که از چند روز قبل فراخوانی در یک گروه تلگرامی منتشر کرده بودند، زیر پلی در حاشیه تهران جمع میشوند تا به «گردش»، یا به قول خودشان «کار میدانی» یا «جامعهشناسی نزدیک به زمین» بروند. دفترهای یادداشتشان در دست، با ضبطصوتهای روشنی که احتمالاً هیچگاه با رضایت طرف مقابل روشن نمیشود، نگاههای دقیق و جستوجوگر و البته انسانی و پر از آهوافسوس و ترحم به راه میافتند؛ حالا، آنجا «میدان» آنها است. چند سؤال از نام و محل تولد و خانواده، خواب و خوراک، بهداشت، جرم و بزهکاری و امثالهم میپرسند و بعد به سراغ «غرفه» بعدی یا به قول خودشان سوژه بعدی میروند. در خانه، متنها را پیاده میکنند، نظریهها را همچون وردهایی مالیخولیایی احضار میکنند و کار میدانی جدیدشان را «کدگذاری» میکنند. حالا، آنها پژوهشگرانی دغدغهمند هستند که تنشان به تن فرودست خورده و نظرورزی صرف نکردهاند. دیگر وقت آن است که مقالهشان را منتشر کنند تا همه «دانشگاهیان» از آن مستفیض شوند.
آنچه واضح است، این است که فقر در اینجا مسأله اصلی نیست. کسی در اینجا به فکر سازوکارهای تولید سوژه فقیر، تولید طبقه فقیر و بازتولید آنها نیست. کسی از خود نمیپرسد چرا قدرتمردان به این ناحیه شهر نگاه نمیکنند؟ کسی نمیپرسد این مردمآنچه رؤیاهایی را از دست دادهاند؟ یا اصلاً، رؤیایی داشتهاند؟ کسی نمیپرسد چه سازوکارهایی آنها را به حاشیه رانده و در حاشیه نگه داشته؟ و این حاشیهنشینی، این حضور فقر، این موجودیت پرسهزنانه و شبحوار، به سود و ضرر چه گروههایی بوده که تا حال فکری برای آن نشده است. تجمع زبالهگردها، معتادان، جیببرها، بیخانمانها، تنفروشان و تمام این نامها که همچون نام ضدقهرمانانی برای فروش بیشتر فیلم/مستند ساخت این مصلحان اجتماعی جعل میشود در این نقطه از شهر، در سرمای زمستان و در این گودهای زباله، به دستور چه کسانی ادامه مییابد؟ چه کسانی نوجوانان مهاجر و بیخانمانهای جدید را به آنجا هدایت میکند؟ این تجمع شبیه بازاری برای مافیاها و سیرکی برای پژوهشگران نیست؟ بازار اگزوتیک جهان مدرن. خیر، جامعهشناس میدانی و نزدیک به زمین ما، پس از واقعه به میدان آمده و تنها لحظه حال را، با آهوافسوس میبیند. لحظه حال را در گستره مکانی محدودی در همان منطقه حاشیهای شهر میبیند. او حتی ممکن است نتیجه بگیرد، فقر این سوژهها، به خاطر درگیری آنها در اعتیاد، نداشتن انگیزه یا میل به بزهکاری بوده و آنها دوزخیان درگیر آتش تصمیمات خودشان هستند. او حتی ممکن است در «ذات» این سوژههای میدانیاش، شیطانی را ببیند که باید «ساماندهی» شود؛ «جمعآوری و ساماندهی معتادان متجاهر خیابانی». کسی در این تحقیقات میدانی، نه میخواهد و نه میتواند، ساختار کلانی را ببیند که این جهنم را برپا کرده است.
اما این تنها ساختارهای کلان فقیرساز و باندبازیها و مافیاگریها و بیکفایتیها نیست که در «میدان» از دید این «میدانیکاران» مخفی میماند. آنها همان «میدان» را هم نمیبینند. «میدان» حقیقی، آن گود زباله و تجمع سرنگها یا سایر تصاویر اگزوتیکی نیست که چشمان خیره آنها به جستوجوی آن است. «میدان» حقیقی در حس تعلیق و خطری است که در ذهن و تن این دیگریها در جریان است. این پژوهشگران نمیفهمند فروخته شدن از سر فقر، تیغ بر لب گردن یا فروختن کودک خویش چه معنایی دارد. این پژوهشگران «نزدیک به زمین» نمیتوانند درک کند تعرض و تجاوز چیست و جالبتر از همه، آنها اهمیتی هم برای این مسائل قائل نیستند. آنها شاید گزارش تجاوز، تنفروشی، تزریق و باقی این تصویرهای تأثربرانگیز را بنویسند، ولی آن را برای مقاله خودشان مینویسند تا در قبیله کوچک دانشگاهیشان مقبولیتی به دست آورند. «فلان استاد چه کار تأثیرگذاری کرده است!» اما آیا این گزارشها و کدگذاریها به صحنه عمومی منتقل میشوند؟ آیا به این سوژههای فرودست صدایی داده میشود؟ یا این همواره مونولوگ پژوهشگر و نظریه و روش تحقیق است که طنینانداز میشود؟ یا زنجیره کدگذاریهای بازوبسته؟ چه کسی احساسش را با ما به اشتراک میگذارد؟ زنی که کودکش را فروخته یا پژوهشگری که با افسوس این واقعه را گزارش داده است؟ چه چیزی را از این گزارش درک میکنیم؛ جهان ظالمانهای را که این زن را به این نقطه کشانده و جبر روی شانههای او یا کادر بستهای از فقر و اعتیاد که قضاوت را در انسانها بیدار کرده؟
آیا پسازاین گزارشها میخواهیم این جهان را تغییر دهیم یا میخواهیم این متجاهران را ساماندهی کنیم؟
این متن دعوتی است برای کار علمی نکردن. برای پژوهش نکردن. برای ترجمه نکردن مصاحبهشوندگان برای خوانندگان. دعوتی است برای کنار گذاشتن روششناسی، کدگذاری و بررسی پایایی و روایی. پژوهشگر نمیتواند مترجم دردها، سرگذشت و جهان سوژه تحقیقش باشد. او نمیتواند زخمها و مصیبتهای او را حس کند تا بتواند ترجمه کند. او تنها مشاهدهگری آماتور است، همچون بازدیدکننده عام موزههای تاریخی. چیزی که این بازدیدکننده میتواند با تجربهاش از حضور در این موزه، درباره تاریخ یک کشور و مردمان آن بگوید چیست؟ هیچ. این متن دعوتی است برای خاموش شدن پژوهشگران تا مگر به لطف این خاموشی، صدای فرودست شنیده شود. پژوهشگر «میدانی» تنها کاری که میتواند بکند، این است که خود را در مقامی پایینتر از سوژهاش ببیند. باید این سلسلهمراتب را عوض کرد. این تنها آن سوژه فقیر، آن دیگری است که «چیزی میداند». پژوهشگر باید سعی کند این سوژه را وادار کند تا زندگیاش را روایت کند و آنچه میداند، آنچه حس کرده است و دیده است را برای ما فاش کند. باید با سکوت خویش به او صدا دهد و این صدا را نه به سالنهای کنفرانس و اتاقهای داوری مقالات، بلکه به میدانهای اجتماعی بیاورد. باید این صدا را آنچنان بلند به گوش برساند که حاشیه به مرکز تبدیل شود؛ و این جز از راه سکوت نظریه، روش و قلم پژوهشگر ممکن نمیشود.





