خلاصه کتاب نظریه های رفاه جدید اثر تونی فیتزپتریک (فصل هفتم)

علیرضا سامانی

روانشناسی های اجتماعی ، عواطف ، تن های آدمی

در این فصل به سه ساحت اساسی از نفس می پردازیم : روان ، عواطف و بدن .

۱-    روانشناسی اجتماعی : زیگلر و همکارانش (۲۰۰۲) از مجموعه ای از متون نوروفیزیولوژی ، روانشناسی کودک ، علوم اجتماعی و سیاست اجتماعی کمک گرفته اند تا اهمیت مراقبت از نوزاد و کودک را در اثربخشی و سودمندی خدمات رفاهی نشان دهند ؛ مضمونی که برای سوسیال دمکراتها بسیار عزیز است .

روان شناسی معطوف به نقشی است که روان ، ایفا می کند . اما روان شناسی اجتماعی به ما یادآوری می کند که روان همیشه گرفتار تعامل و ارتباط درونی با فحوای اجتماعی است . به گفته فیتزپتریک هر تعریفی از رفاه بناچار باید معنای ذهنی بهروزی و آسایش را به حساب آورد . پس در این فصل بیشتر در باب این دو مفهوم صحبت خواهیم کرد .

غریبه ها و بیرونی ها :

کیفیت زندگی ما تاحدود زیادی بستگی به چگونگی و چرایی ارتباط ما با «دیگران معمولی» دارد . البته باید توجه داشت که میل به سازگاری با قدرت گاهی هم ممکن است به نفع عدالت اجتماعی باشد . در دوران دولت رفاه کلاسیک ، سطوح بهروزی و رفاه ، ناشی از این احساس بود که چون کارشناسان و متخصصان از کم ّ و کیف امور آگاهی کامل دارند باید اعتماد داشته باشیم که ما را به مسیر درست هدایت می کنند .

در اینجا دو نظریه مطرح می شود :

۱)پیش‌داوری : پیشداوری مصداقی بارز است از تعریف کردن یک «گروه بیرونی» به وجه منفی . صور آشکار پیشداوری منفی اکنون همه روزه کمتر می شود ، اما ارزش روان شناسی اجتماعی در این است که نشان می دهد اشکال نامحسوس این گونه پیشداوری ها چقدر موثر است ؛ مثلا ً گرایش به اینکه مردمان سیاه را تنبل و مستعد خشونت بدانیم .

۲) محرومیت نسبی : محرومیت نسبی وقتی بروز می کند که یک گروه مرجع خود را با گروهی دیگر مقایسه کند و دریابد که واقعیت امور ، جوابگوی انتظارات او نیست ؛ نومیدی و سرخوردگی ناشی از این موضوع می تواند باعث بروز تشنج اجتماعی و تشدید خوی تجاوزگری شود .

رابطه این دو نظریه را با سیاست اجتماعی می توان در قالب دو دیدگاه ملموس‌تر بیان نمود :

اول ) برداشتها از توزیع : مردم معمولا ً جایگاه خود را در سلسله مراتب درآمد در مرتبه پایین تر از واقعیت امر ارزیابی می کنند و صاحبان درآمد میانی غالبا ً توجه ندارند که بطور نسبی چه اندازه در آسایش و رفاه هستند . در شرایط عادی این موضوع چندان اهمیت ندارد ، اما یکی از نتایج آن این است که وقتی مردم خود را کمتر از آنچه به واقع هستند مرفه تصور کنند ، احتمال آنکه از سیاستهایی به حمایت برخیزند که می پندارند آنها را فقیرتر می کند کمتر می شود .

دوم ) نگرش‌ها نسبت به دولت رفاه : تحقیقات مختلف به کرّات نشان  داده اند که رفاه دولتی بسی بیشتر از آنچه خرده گیرانش آرزو دارند محبوب است . بطور کلی مردم بین رفاه خوب و رفاه بد به تمایز قائلند . رفا خوب شامل درمان ، آموزش ، مستمری بازنشستگی و خدمات مراقبتی است ؛ درحالیکه رفاه بد شامل مقرری بیکاری ، مزایای مبتنی بر آزمونهای استطاعت مالی و وجوه گوناگون کار اجتماعی و عدالت جزایی است (به بیان دیگر رفاه بد آنست که کسانی را که نالایق و غیرمسئول تلقی می شوند ، تحت حمایت قرار می دهد) تفاوت در گروه مددجویی نهفته است که خدمات به آن تعلق می گیرد و نیز در ماهیت موضوع .

در مجموع پیام این قسمت اینست که : اگر سیاست اجتماعی با کیفیت زندگی مربوط است ، به راحتی نمی تواند بصیرت هایی را که روانشناسی اجتماعی عرضه می کند نادیده بگیرد ، زیرا تصویرها و تعبیرهایی که ما از خود و دیگران داریم ، پیوندی نزدیک با چگونگی تلقی ما از رفاه دارد .

۲-عواطف : مباحث مربوط به عواطف و مفاهیم وابسته به آن ، معمولا ً در تاریخ با اشاره به عقل و عقلانیت همراه بوده است . عقل ، خود احساسی است برای نیل به داوری های غیر احساساتی . از نظر برک ، عقل با دوری گزیدن از قلب نمی تواند به ابزاری که احساسات را سرکوب کرده و از نابودگری آن می کاهد ، جایگزین احترام به سنت شود . از همین روست که علاقه هوچیلد به «جامعه شناسی عواطف» بارور شده است.

یکی دیگر از نظریه های مقبول سالیان اخیر ، نظریه پساعاطفه گرایی است . بنا به این نظریه که مستروویچ باب کرد ، ما اکنون در عصری زندگی می کنیم که واکنشهای عاطفی دیگر در آن معتبر و ناب نیست . اکنون غالبا ً به عوامل عاطفی متوسل می شوند تا خلوصی جعلی نمایش دهند و بتوانند عملکرد خود را به عواطف سطحی مصرف کنندگان پیوند زنند . «صنعت معتبرسازی» به ما می گوید : ما عواطف شما را درک می کنیم چون خودمان هم در آنها شریکیم . عواطف به نوعی «غذای دم دستی روان شناختی» تبدیل شده است که باید تا جای ممکن با سرعت بیشتر و بهای ارزانتر مصرف شود .

راجر ، از طریق منسوب کردن پساعاطفه گرایی به عصر کلاسیک دولت رفاه ، سیاست اجتماعی را به پساعاطفه گرایی پیوند می زند و می گوید بدین سبب که دولت متکفل بیشتر کارهایی می شد که در گذشته بر عهده افراد خیـّر و سازمانهای خیریه بود ، نوعی جدایی عملی بین مجریان برنامه های رفاهی با دریافت کنندگان خدمات پیش می آمد .

ما نمی توانیم روانشناسی یا عواطف را کاملا ً بفهمیم مگر آنکه فحوای اجتماعی محاط بر آنها را درک کنیم و این فهم و درک است که ما را به بحثی در باب بدن یا تن آدمی رهنمون می شود .

۳-تن های آدمی : سیاسی شدن و تجاری شدن همزمان تن آدمی به برآمدن نوعی فرهنگ روان گسیختگی منجر شده است . برای مثال ، مردان بیش از پیش به عنوان مصرف کننده بالقوه تولیدات زیبایی و آرایشی هدف گیری شده اند .

حال ببینیم منظور از تن آدمی چیست ؟ در بیان عامیانه ، بدن همان هیئت شکم داده ای است که هر روز در آیینه می بینیم ؛ همان کالبدی از گوشت و استخوان که ما را از دیگران جدا می کند . ولی از لحاظ اجتماعی بدن متضمن گونه ای تصویر و تصوری است که با رابطه اجتماعی ملازمه دارد . چنانچه بدن یک رابطه اجتماعی است ، پرده ای از نمادها و نشانه ها نیز هست ؛ فحوایی که نظام اجتماعی خود را بر آن حک می کند . مثلا ً در جوامع مذهبی ، انتظار بر اینست که تجسم کلام پروردگار باشد .

گافمن ، در عین حال ، بدن را به مثابه عملکردی اجتماعی تلقی می کرد که به واسطه آن و از طریق طیفی از حرکات و نشانه های نهفته با دیگران تعامل می کنیم . بدن برای آنکه در این معنا شناخته شود ، باید به زبانی غیر شفاهی متضمن رفتارهای متعارف ، که به واسطه آن خود را در قبال دیگران از طریق «خود طبقه بندی» می گشاییم و می بندیم ، بخواند و سخن گوید . بنابراین ، بدن عامل انتقال هویت ها در درون وضعیات اجتماعی است : بدن ها مجاری جامعه اند .

در انتهای بحث هم ، دین ، آنچه را به نظرش منابع اخلاقی و شالوده مراحل تکاملی دولت رفاه مدرن می باشد ترسیم کرده است . این منابع را از طریق استعاره هایی که آنها را مهار می کنند ؛ استعاره های که او به ویژگیهای نمادین بدن مربوط می کند ، می توان از یکدیگر متمایز کرد :

۱)     بدن به مثابه یک ماشین

۲)     بدن پیرایشگرانه

۳)     بدن آسیب پذیر

۴)     بدن ارگانیک

دین ، ادامه می دهد که این چهار منبع یا مضمون اخلاقی با استعاره های بدنی ملازم خود ، با چهار نظام رفاه اجتماعی حاکم بر دو قرن آخر عصر مدرن انطباق دارند .

محافظه کاران مدرن به کیفیات روانشناختی ، عاطفی و بدنی به مثابه مقولاتی ثابت و ایستا می نگرند ، زیرا بر این گمانند که اگر نفس بر محور مختصات ذاتی تغییرناپذیر شکل گرفته است ، آنگاه وظیفه جامعه قاعدتا ً بازتاب دادن یا منعکس کردن آن مختصات است .

برای دسترسی به خلاصه کتاب، خلاصه نظریه رفاه جدید را باز کنید.

پاسخی بگذارید

ایمیل شما منتشر نخواهد شد