جامعه‌ای رها شده!

احمد زیدآبادی

اینکه کارکنان پمپ بنزین‌ها بخواهند با اصرار به بنزین ماشین‌تان “مکمل” اضافه کنند؛ برای ما ایرانی‌ها پدیدۀ آشنا و قابل تحملی است؛ اما اینکه برخی از آنها بخواهند کلاهتان را بردارند یا کلاه سرتان بگذارند؛ پدیدۀ بدیع و غیر قابل تحملی است.
در سفر اخیرمان به گرگان در جادۀ فیروزکوه نرسیده به شهر دماوند؛ برای لحظه‌ای فرار از بند آمدنِ ترافیک سرسام آور، وارد پمپ بنزینی شدم تا باک ماشین را پر کنم. به رغم وجود پمپ‌های بسیار در محل پمپ بنزین، صف به نسبت درازی از خودروها تشکیل شده و اوضاع نابسامان و شلوغ بود. در واقع علت این شلوغی نبود کارت سوخت در کارتخوان پمپ‌ها بود! کارگر آنجا کارت شکسته‌ای را در دست داشت و به دلخواه خود آن را به یکی از کارتخوان‌ها وارد می کرد و دیگران را مستأصل و معطل می گذاشت. روشن بود که ماجرای نبود کارت کاملاً ساختگی است و این وضع به عمد برای سوء استفاده تدارک دیده شده است.
وقتی نوبت من رسید از او درخواست کارت سوخت کردم. او گفت که کارت سوخت ندارد و باید از کارت سوخت ماشین خودمان استفاده کنم! به زحمت کارت سوخت ماشین را از میان خرت و پرت‌های بسیار پیدا کردیم اما به دلیل گذشت زمان، رمزش یادمان نیامد! از این رو، دوباره از کارگر آنجا تقاضای کارت سوخت کردم. او سرانجام با غرولند کارت شکسته‌ای را وارد کارتخوان پمپ طرفِ مورد استفادۀ ما کرد؛ اما بلافاصله آن را به دست رانندۀ ماشین آن سوی پمپ داد که بیش از من معطل مانده بود. آن راننده هم 15 لیتر بنزین زد و آنگاه کارگر پمپ به این بهانه که صفر کردن شمارۀ پمپ، باعث از کار افتادن آن می‌شود؛ از من خواست که با به خاطر سپردن عدد 15 در ادامۀ استفادۀ رانندۀ دیگر از همان شلنگ، باک ماشین را پر کنم!
در این میان، کارگر پمپ بنزین بهای ۱۵ لیتر را با رانندۀ دیگر حساب کرد و طرف نیز آنجا را ترک کرد. ماشین من در صوت خالی بودن باکش، بیش از ۵۰ لیتر بنزین گنجایش ندارد؛ آن روز اما نزدیک یک – سوم باک پر بود و از این رو، برای پر شدن، حداکثر ۳۵ لیتر بنزین نیاز داشت.
خلاصه آنکه با نشان دادن عدد ۵۱ لیتر بر روی پمپ، باک ماشین من پر شد که طبعاً ۱۵ لیتر آن مورد استفادۀ رانندۀ دیگر قرار گرفته بود.
با این حال، وقتی برای پرداخت صورت حساب، کارت بانکی را تحویل کارگر پمپ بنزین دادم؛ بدون هرگونه شرم و حیایی ۵۱ هزار تومان از آن کسر کرد! با اعتراض به او گفتم که ۱۵ لیتر مربوط به رانندۀ دیگر است. او اما به کلی منکر ماجرا شد و حتی ادعا کرد که پس از استفادۀ آن راننده، شمارۀ پمپ را صفر کرده است!
در آن شلوغی و غوغا که رانندگانِ داخلِ صف بی‌تاب شده و بعضاً پی در پی بوق می‌زدند جَّر و بحث با کارگر قلچماقی که مرا یک لقمۀ چپ خود می‌کرد؛ چه حاصلی در پی می‌داشت؟
طبعاً ۱۵ هزار تومان که جای خود ۱۵ میلیون نیز به نظر من ارزش دعوا و درگیری ندارد؛ اما زورگویی با هر درجه‌ای، اعصاب آدم را خراش می‌دهد و بی تفاوتی در مقابل آن، حسی از تحقیرشدگی به دنبال دارد. در عین حال، بگو مگو کردن و گلاویز شدن با فردی که زور بازو و زبان دریده‌ای دارد و قادر است شما را در مقابل جمعیت و زن و فرزند، خوار و خفیف کند؛ کجایش با حفظ عزت و سربلندی سازگار است؟
این بود که اجحاف و زورگویی کارگر پمپ را به جان خریدم و آنجا را ترک کردم با این اندیشه که ما ایرانیان بدون پشت و پناه هرگونه قانون، نظارت و مسئولیتی، گویی در جنگل بی‌صاحبی زندگی می‌کنیم که اصولاً نظم و قاعده‌ای بر آن حکمفرما نیست! اگر زورمان زیاد و زبان‌مان بی ملاحظه باشد؛ می‌توانیم گلیم خود را از آب بکشیم؛ اما اگر اهل فرهنگ و ادب و مدنیت باشیم، کلاهمان پس معرکه است!
حالا قرار است با این وضعیت، در مقابل ایالات متحدۀ آمریکا نیز ایستادگی کنیم و الگوی دیگر جوامع هم باشیم!

پاسخی بگذارید

ایمیل شما منتشر نخواهد شد