چگونه ایران با مرگ عباس میرزا و قائم مقام فراهانی،بزرگترین فرصت ترقی را از دست داد

علی مرادی مراغه‌ای

در زندگی فردی و جمعی،فرصتهای طلایی و نادری وجود دارد که اگر بموقع استفاده نگردند برای همیشه پشیمانی بدنبال خواهند داشت چرا که بقول معروف: والفُرصَهُ تَمُرُّ مَرَّ السَّحاب، فَاْنتَهِزُوا فُرَصَ الخَیرِ(فرصت همچون عبور ابر می‌گذرد، پس فرصت‌های خوب را غنیمت شمرید)
از زمانی که آن دو نادره دوران،نوسازی و اصلاحات را از دارالسلطنه تبریز آغاز کردند تقریبا دویست سال می گذرد دویست سال کشمکش سنت و مدرنیته. کاری که آغاز کردند در آن زمان تقریبا در کل آسیا ناشناخته بود.گفتگویش با ژوبر(فرستاده ناپیلون) به روشنی دغدغه های مقدسِ ولیعهدِ محبوب را در برهوت استبداد برملا می کند اگر عباس میرزا و صدراعظم فکورش، قائم مقام بر تخت سلطنت می نشستند و آن جریان نوسازی از بالاترین نقطه قدرت آغاز میشد و اگر مرگ نابهنگام و شوم آن دو،که به فاصله کمی از هم روی داد رخ نمی داد چه می شد؟… متاسفانه تاریخ ما مثل اینکه،مشحون از«اگرهای» تحسرآلود هست!
بدون شک«تحول از بالا» به عنوان یکى از مدلهاى نوسازى بشمار می آمده نظیر آنچه در آلمان، ژاپن و بعداً بصورت کجدارومریز در ترکیه اتفاق افتاد.در کشورهائیکه طبقه بورژوازى و تجار ضعیف بودند مدلِ نوسازى«از بالا»از طریق یک دولت مقتدر به کرات به تحقق رسیده در این کشورها، دولت مقتدر وظایف تغییر و نوسازى جامعه را با توسل بر قوه قهریه به پیش مى‏برد و موانع سر راه رشد تجارت داخلى را از میان برمى دارد و از طرف دیگر، به آموزش شهروندان و تغییر روحیه و تفکر آنان براى زیستن در جامعه جدید آماده مى‏سازد و خود دولت نقش مهمى در انباشت سرمایه، ایجاد صنایع مخصوصاً صنایع نظامى، حمایت گمرکى از تولیدات داخلى و به تغییر ساخت‏هاى اجتماعى، اقتصادى مى‏پردازد.
هر چند موانع بی شماری بر سر راهشان بود:دسیسه هایِ قشریون و جهل توده‏ مردم از یک طرف و تصلّب دربار فاسد از طرف دیگر، بزرگترین مانع بودند با آغاز اصلاحات،مرتجعین چو انداختند که عباس میرزا می خواهد ایران را مسیحی کند! به انواع کارشکنیها دست زدند بطوریکه رهبر نوسازی آرزوی مرگ داشت:«بعضى فقرات مذکور مى‏شود که کاش مى‏مُردم جانم خلاص مى‏شد والله در میان دو سنگ آرد شدم…»
آن دو مکمل هم بودند عباس میرزا یک شخصیت پراگماتیست و عملگرا و قائم مقام شخصیت فرهیخته، لیدر فکرى که نبض زمان را به عمیق‏ ترین وجه حس کرده بود آنها اگر در رأس قدرت قرار مى‏گرفتند بدون شک تاریخ ایران مسیر متفاوتی طی می کرد اما هر دو در بدترین زمانِ ممکن مردند و طومار اصلاحاتی که آغاز کرده بودند درهم پیچیده شد قائم مقام که در وجود عباس میرزا و آینده ایران، شاهى دادگستر و رهبر«طرح نو»مى‏دید با مرگ او همه ‏ى امیدهاى خود را از دست رفته می بیند این مسئله به تلخترین شکل در نامه او به همسرش به چشم مى‏خورد:«… در این واقعه هایله، که خاک بر سر من و ایران شد، تلف خواهم گردید… دریغ و درد که آسمان نخواست ایران نظام گیرد و دولت و دین انتظام پذیرد… این غلام پیر به چه زبان بگوید و به چه بیان بنویسد؟ خدا نخواست که جهان در عهد جهاندارى او زنده و نازنده شود…»
البته خود قائم مقام نیز تنها دو سال پس مرگ عباس میرزا کشته شد بعد از کشتن‏ شدنش، پس مانده ‏ترین عناصر وابسته ایران که همه جا بر علیه او تبلیغ مى‏کردند به نزد کمپل وزیر مختار انگلستان رفته و کشته شدن فراهانى را بدو تبریک گفتند.
اعتمادالسلطنه در واکنش مردم نسبت به قتل قائم مقام فراهانى مى‏نویسد:«جمعى از مردم عوام در روز قتل او به یکدیگر تهنیت میدادند و مبارک باد گفته مصافحه مینمودند»
اگر شرایط و ساخت اجتماعى مساعد بود اگر خواست نوسازى و تحول در ایرانِ زمان قائم مقام و عباس میرزا خواستى غالب و حداقل بخشى از جامعه ایرانى بود در آنصورت مرگ تلخ و نابهنگام عباس میرزا و قائم مقام اگر چه ممکن بود ضربه‏اى بر آن خواسته و جریان نوسازى وارد کند و یا آنرا کُند گرداند اما هرگز نمى‏توانست مرگ افراد، آن جریان را متوقف کند و یا جلوى حرکت آن از قوه به فعلیت را بگیرد…
اما گویی آن تخمِ نوسازی و تجدد را در شوره زاری انداخته بودند…

پاسخی بگذارید

ایمیل شما منتشر نخواهد شد