به خدا حق، همه آن چه تو می گویی نیست!!!

(گفتار در باره کسانی که خود را حق می دانند و بقیه را باطل) محمد باقر تاج الدین

در جامعه امروزینِ ما هستند کسانی که خود را حق می دانند و دیگران را باطل. این جماعت با تأسف دارای تریبون هایی هم هستند که به راحتی و بدون هیچ نگرانی و دغدغه ای خود را و حرف ها و دیدگاه های خود را کاملاً مطابق با حق و حقیقت می پندارند و دیگران را بر مدار باطل!! اساساً اینان معتقدند که حقیقت تمام و کمال در اختیار آنان است و دیگران هیچ بهره و حظی از حقیقت ندارند. این جماعت حقیقت را آن مقدار ساده، آسان یاب، دم دستی، مطلق، تک جلوه ای، غیر تاریخی و غیر متکثر می پندارند که گویی همگان باید و بدون هر گونه چون و چرا پذیرای آن باشند و هر کس که چنین نکند دچار هوی و هوس یا رذایل عقلانی و نفسانی شده است. اینان گویی نمی دانند یا نمی خواهند بدانند که برداشت و تفسیر خویش از حقیقت(مانند حقیقتِ دین یا حقیقتِ اخلاق و…..) را عین حقیقت می پندارند و این که آنان نیز تنها برداشت و تفسیر خود در کنار هزاران برداشت و تفسیر دیگر را ارائه می کنند و نه بیشتر از این را. اینان گویی نمی دانند و یا نمی خواهند بدانند که حقیقت امریست پیچیده، چند بُعدی، تو بر تو، لایه لایه، هزار چهره، متکثر، کثیرالاضلاع، تاریخی و تا حدودی مشکل یاب که به راحتی به چنگ هر کسی نمی آید و کوشش ها و جد و جهدهای فراوان می خواهد. بر همین اساس بود که حافظ می فرمود:
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه چون ندیدند حقیقت رَهِ افسانه زدند
و یا مولوی که این گونه سروده بود:
چون حقیقت در حقیقت غرقه شد زین سبب هفتاد بَل صد فرقه شد
از نظر حافظ و مولوی تمامی فرقه ها و گروه ها بهره و حظی از حقیقت دارند و این گونه نیست که تنها یک فرقه یا گروه خاص ادعای حق بودن و به دست آوردن حقیقت را داشته باشد و سایرین را در دایره باطل تصور کند. حقیقت اگر چه به نفس خود واحد است اما جلوه ها و نمودهای فراوان دارد و از این جهت می توان از تکثر نمودها و تجلیات حقیقت سخن گفت. از حقیقت واحد می توان تعبیرها، تفسیرها و برداشت های متنوع و متکثر داشت و از این منظر هیچ برداشت و تفسیر و قرائتی از حقیقت عین حقیقت نیست، بلکه بخشی از حقیقت است. لذا این نتیجه را هم می توان اخذ کرد که باطل پنداشتن سایر برداشت ها و قرائت ها و تفسیرها هیچ وجهی نداشته و با منطق این بحث همخوانی لازم را ندارد.
به این دوستان باید گفت حقیقت همه آن چه که شما می گویید و فکر می کنید نیست و تنها خود را حق ندانید و بقیه را باطل. این گونه با قطع و یقین و به ضرس قاطع از حق بودن خود سخن نگویید. آن چه شما می گویید فقط و فقط بخشی از حقیقت است آن هم اگر این گونه باشد، چرا که به گفته حافظ:
خوش بُوَد گر محک تجربه آید به میان تا سیه روی شود هر که در او غش باشد
این دوستان باید بدانند و بیاموزند که حقیقت جلوه ها و نمودهای متکثر و متنوع دارد و با اندکی تسامح و تساهل باید گفت که همگان در جستجوی حقیقت هستند و دوستدار و خواهان حقیقتند اما ممکن است دچار اشتباهات و خطاهایی هم بشوند، اما به هر حال حقیقت را دنبال می کنند و کم و بیش بهره و حظی از حقیقت هم داشته باشند. البته روشن است که بهره بردن از حقیقت نزد همگان یکسان و برابر نیست و هر کس به فراخور ظرفیت و توان و کوششی که دارد از حقیقت نصیب می برد. اما جان کلام این است که حقیقت هزاران چهره و جلوه دارد و هزاران چشم و دیده لازم است تا این جلوه های متکثر و متنوع حقیقت را خوب ببیند و بهره و سهم خویش از آن را با خود ببرد. به گفته فروغی بسطامی:
با صد هزار جلوه برون آمدی که من با صد هزار دیده تماشا کنم تو را
پذیرش این واقعیت بسیار مهم و بنیادی که همگان متناسب با توان و کوشش خویش از حقیقت بهره می برند زندگی را خواستنی تر، با صفاتر، مهربان تر، آسان تر، اخلاقی تر و انسانی تر می کند و آدمیان را از جنگ و نزاع و کشمکش ها و درگیری های بی حاصل و بی ثمر هر چه بیشتر دور می کند. این جنگ هفتاد و دو ملتی که در طول تاریخ گریبان بشر را گرفته بود و اکنون نیز چنین است همه به دلیل درست ندیدن حقیقت است، اما پرسش اساسی و بنیادی این است که: حقیقت چیست و کجاست؟ و این که چگونه و چرا باید به دنبال فهم حقیقت بود؟ و این پرسشی است که هزاران پاسخ توسط اندیشمندان و متفکران برای آن ارائه شده است و هر پاسخ تنها بخشی از حقیقت را به ما نشان داده و نه تمام آن را. به گفته سهراب سپهری :
کار ما این است که
میان گل نیلوفر و قرن
پی آواز حقیقت بدویم

پاسخی بگذارید

ایمیل شما منتشر نخواهد شد