معلمان آمریکایی و گرفتاری های اقتصادی

محمدرضا نیک نژاد

“نارضایتی روبه افزایش آموزگاران در برخی ایالت‌های آمریکا، پاشنه آشیل دولت ترامپ در انتخابات پیش‌رو در کنگره است ….. شورشي در حال شكل‌گيري است. پس از يك اعتصاب موفقيت‌آميز در ويرجينياي غربي، اكنون آموزگاران دركنتاكي و اُكلاهما به خيابان‌ها ریخته‌اند. همچنين در آريزونا تداركاتي براي اينكار در حال انجام است. در بسياري از مناطق آموزگاران تقاضاي افزایش حقوق دارند: آنها خواستار كلاس‌هاي كوچك‌تر و لوازم بهتر براي تدريس هستند …. در مدارس دولتي موش‌ها در كلاس درس اين‌سو و آن‌سو مي‌دوند، كتاب‌هاي درسي تاريخِ سال‌هاي نود را دارند و دروسي مانند هنر كه نياز به هزينه بيشتري دارند، تعطيل شده‌اند. اردوهای مدرسه ای اغلب برگزار نمی شود، زيرا پول براي كرايه اتوبوس به اندازه كافي موجود نيست. در برخي مناطق در اكلاهما مدارس تنها چهار روز در هفته باز هستند تا آموزگاران امكان داشته باشند روز پنجم هفته جاي ديگري کار كنند …..” (به نقل از محمد درویش)

یادداشت بالا به اعتراضات آموزگاران آمریکایی در چند ماهه گذشته و در دولت جمهوری خواهِ ترامپ می پردازد. گرچه در آمریکا نیز بودجه آموزشی و توجه و یا بی توجهی به عادلانه بودن آموزش در دولت های گوناگون چندان تفاوتی ندارد اما دفاع سرسختانه ی بیشترِ جمهوری خواهان از آموزش پولی و مخالفت شدید آنان با گرفتنِ مالیات برای مدرسه ها، آموزش در این کشور را بیش از پیش در فشار قرار داده و ذینفعان گستره آموزش از جمله آموزگاران و اتحادیه های شان را وادار به واکنش های اعتراضی کرده است.

در همین راستا چند روزی ست که عکسی از نشریه نامدار تایم در فضای مجازی دست به دست می شود. در این عکس از زبان یک آموزگار آمریکایی آمده است که : “من مدرک کارشناسی ارشد دارم با ۱۶ سال سابقه‌ی کار اما مجبورم دو جای دیگر هم کار کنم و پلاسمای خونم را هم بفروشم تا بتوانم قبض‌هایم را پرداخت کنم. من یک معلم آمریکایی هستم.” برای کسانی که کمتر با ساختار آموزشی آمریکا آشنایی دارند این سخنان شگفت آور است اما باید بدانیم که آمریکا نسبت به دیگر کشورهای پیشروِ جهان دارای آموزش و پرورشی متوسط است. این کشور در آزمون های معتبر پیزا در رده های میانی یعنی جایگاه ۳۵ تا ۴۰ جای گرفته است. تنوع مدرسه ها در این کشور سبب جداسازی دانش آموزان و در نتیجه نوعی نخبه گرایی و بی عدالتی آموزشی شده است. تاکید بر سیاست های پولی سازی در آموزش، مدرسه های دولتی را به شدت ضعیف کرده و این روند بیش از همه بر دانش آموزان محروم در مناطق نابرخوردار و اقلیت های نژادی آسیب رسانده و می رساند؛ و البته این روند در زمان حاکمیت ترامپ گسترش و ژرفای بیشتری یافته است. میانگین دریافتی معلمان در آمریکا ۴۴ هزار دلار در سال و نزدیک ۳۷۰۰ دلار در ماه است و این در حالی ست که هزینه های یک زندگی متوسط در این کشور ۴۵۰۰ دلار است! بی گمان این فاصله، ریشه ی داشتنِ شغل دوم و سوم‌ برای معلمان آمریکایی ست. گسترش روند آزمون محوری و تاکید بیش از حد به سیاست های کمی سازی، مدرک گرایی و بی کیفیت بودن مدرسه های دولتی در آمریکا- که ریشه ی بخشی از افت آموزشِ کیفی در این کشور است- سبب شده که امروزه خانواده های نزدیک به دو میلیون دانش آموز آمریکایی فرزندان خویش را در خانه نگه دارند و آموزش آنان را خود بر عهده گیرند! و این جدا از گرایش میلیون ها خانواده -و حتی سوق دادن آنان- به سوی مدرسه های پولی است. بی گمان روند کنونی آموزش در آمریکا وضع خوبی را برای دانش آموزان آن پدید نمی آورد و به شدت مورد انتقاد منتقدان داخلی و خارجی آن کشور است.

اما در این میان دو نکته را نباید نادیده گرفت:

نخست آن که کسانی که آشنایی چندانی با ساختار آموزشی آمریکا ندارند شکوفایی و درخشش نهادهای دانشکاهی و پژوهشی آن را پیامد سرمایه گذاری مادی و معنوی بر آموزش و پرورش اش می دانند. این نتیجه گیری بی گمان با واقعیت های امروز آموزش و پرورش آمریکا نمی خواند. آموزش عالی آمریک یکی از تجارت های پر سود این کشور به شمار می آید. ساختار دانشگاهی این کشور با جذب دانشجویان نخبه از سراسر جهان و به نمایش گذاشتنِ آنان، زمینه جذب میلیون ها دانشجوی متوسط و حتی ضعیف و البته پولدار از دیگر کشورها را فراهم کرده و از این راه سالانه میلیاردها دلار به جیب می زند. دهه هاست که سیاست گذاران آموزشی این کشور با سرمایه گذاری واقعی در نهادهای علمی- پژوهشی این بخش را به تجارتی پر سود و پر رونق بدل کرده و البته میلیاردها دلار از بغلش در می آورند. بنابراین پیوند دادن شکوفایی علمی آمریکا به آموزش و پرورش اش چندان درست نیست.
دوم اینکه، شوربختانه برخی سیاست گذاران آموزشی ما با توهم برتری آموزش و پرورش آمریکا رو به کپی برداری چشم بسته از این ساختار نموده و آموزش و پرورش کشور را به سوی پولی سازی و کمی نگری و آزمون محوری برده اند. به باور نگارنده بر خلاف سیاست های لیبرالی و نئولیبرالی آمریکا، کشورهای اسکاندیناوی می تواند الگوی ارزشمندی برای آموزش و پرورش هر کشوری باشند.‌ افزون بر آموزش کامیاب، یکی از مهمترین شاخصه های این کشورها عدالت آموزشی و آموزش رایگان و حتی پرداخت یارانه های آموزشی به همه دانش آموزان است. ساختار آموزشی بسیاری از کشورهای اسکاندیناوی افزون بر این که از شکاف طبقاتی موجود در آمریکا رنج نمی برند از کیفیت آموزشی- چه در گستره سواد آموزی و چه پرورش فردی و اجتماعی- برخوردارند. گرچه کپی برداری صرف در گستره های اجتماعی – فرهنگی پذیرفتنی نیست اما الگو بردای از تجربه های آموزشی کشورهای اسکاندیناوی و سپس بومی سازی آن در کشور، هم می تواند آموزش کشور را بالنده کند و هم عدالت آموزشی را گسترش دهد.

پاسخی بگذارید

ایمیل شما منتشر نخواهد شد